تبليغاتX
صلح جهان
صلح جهان...صلح جهان...صلح جهان...صلح جهان
 

                                   نگاهی به نمایشنامه خانه عروسک / اثر هنریک ایبسن

                                                   علیرضا جعفری

توروالد هلمر و نورا زن و شوهری هستند که نمایشنامه بر پایه انها می چرخد. هلمر یک وکیل است. درامد خوبی ندارد.ولی به تازگی قرار است رییس یک بانک شود و وضع مالی شان به دلیل انکه یک شغل ثابت و خوب به دست اورده در حال بهبود است. نورا می گوید این نخستین کریسمسی است که که انها می توانند وسایل بخرنند و نگران پول ان نباشند. نورا در پرده نخست وسایل عید کریسمس را مهیا می کند. از همان اول پرده مرد، زن را با عناوینی همچون عروسک من، گنجشکک من و سنجاقک من صدا می کند. زن نیز به نوبه خود، خود را لوس می کند. به عبارتی می داند چگونه شوهر را در چنبره خود نگه دارد. بعد از ان دوست دوران بچگی نورا یعنی خانم کریستین لینده که از نورا بزرگتر است بعد از مدتها به دیدار او می اید. نخست او را نمی شماسد ولی سپس نورا، کریستین را به جا می اورد. او اندکی پیر شده و صورتش شکسته شده است. کریستین سه سال پیش شوهر خود را از دست داده است ولی از مرگ شوهر ان چنان احساس غمگینی نمی کند. او به خاطر مواظبت از مادر پیر و دو برادرش مجبور شده بود به دلیل وضعیت مالی خوب  با ان مرد ازدواج کند و روی همین هم زندگی خوبی نداشتند، ضمن اینکه با مرگ شوهر مالش نیز از بین رفته است. در حقیقت کریستین به منزل نورا امده تا شاید بتواند شغلی برای خود دست و پا کند. انها در حین گفتگوهای خود رازهایی را به هم می گویند. نورا رازی را می گوید که ادامه نمایشنامه تا پایان بر اساس ان می چرخد. هلمر چند سال پیش دچار مریضی شده بود. پزشکان به نورا پیشنهاد کرده بودند که برای اینکه حال شوهر خوب شود باید او را به جنوب ببرد. ایتالیا محل خوبی است ولی انها پولی ندارند. نورا تصمیم می گیرد از یکی از دوستان شوهر به نام کروگشتاد مبلغی قرض بگیرد و در مقابل، سند با تعهد پدرش به او بدهد. از انجایی که حال عمومی پدر نورا مطلوب نبوده، نورا به جای او امضا می کند ولی اشتباها تاریخ امضا را دو روز پس از فوت پدر می زند. از سویی دیگر چون هلمر خوشش نمی اید زیر قرض و بدهکاری برود به شوهر می گوید که این پول را پدر به او داده است.

با تقاضای نورا، شوهر تصمیم می گیرد کریستین را در بانک خود به جای کروگشتاد سر کار بگذارد. کروگشتاد مردی است که سابقه خوبی ندارد و نفوذی نیز در روزنامه ها دارد و نورا را تهدید می کند که اگر شوهر، او را نه تنها در کار خود ابقا نکند بلکه باید ترفیع درجه هم بدهد والا راز را بر ملا می کند نورا به شوهرش می گوید ولی او گوش نمی دهد چون کروگشتاد مرد خوبی نیست. کریستین به نورا قول می دهد که مشکل را حل کند. از انجایی که کروگشتاد و او عاشق همدیگر بودند باز کریستین به او اظهار علاقه می کند و او نیز می پذیرد. هلمر از طریق نامه ای که کروگشتاد نوشته از ماجرای سند، پول قرضی و امضای جعلی اگاه می شود. چنان بر سر زن داد و فریاد می زند که نورا انتظارش را نداشته است. چند لحظه بعد دوباره نامه ای از کروگشتاد به دست هلمررسیده که سند را به او تحویل داده است. بنابراین ماجرا تمام می شود. مرد دوباره شروع به ناز و نوازش زن می کند ولی زن قبول نمی کند و از خانه بیرون می رود.

 

خانه عروسک در سه پرده نوشته شده است. ایبسن با چنان مهارتی ان را نگاشته است که خواننده هر لحظه در انتظار لحظه بعد است و این کار با مهارت بسیاری انجام شده است که باور کردنی نیست. این کتاب صدو سی و نه صفحه دارد. نورا به عروسکی تبدیل شده  چه ان هنگام که در خانه پدری است و پدر از سر علاقه او را خطاب می دهد و چه ان هنگام که به خانه شوهر امده. او به عروسکی در دستان پدر و شوهر مبدل شده است. انها به او محبت می کنند چون احتیاج دارند به کسی محبت کنند ولی نه برای نورا. نورا تصمیم می گیرد شوهر را ترک کند تا وقتی که روی پا خود بیستد. این محتاج بودن زن به مرد حتی دامنگیر کریستین نیز شده است. معلوم نیست که کریستین این بار به میل خود با کروگشتاد ازدواج کرده یا خیر؟! زنان در این نمایشنامه مفلوک عقاید و تصمیمات مردان هستند. از طرفی خود زنان نیز محیط را طوری پیش می برند که عملا به چنین فرجامی برسند.

گفتگوهای بین نورا و هلمر از زیباترین بخش های نمایشنامه هستند:

-         ادم هیچ وقت ابروی خودش را به عشق نمی فروشد.

-         چطور میلیونها زن این کار را کرده اند؟

 

 

نمایشنامه خانه عروسک / نویسنده :هنریک ایبسن / مترجم:اصغر رستگار/ نشر فردا / چاپ اول 1378

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 14:28
 
 

نگاهی به رمان کشور اخرین ها / نوشته پل استر

علیرضا جعفری

کشور اخرین ها رمانی است که درباره انسانهایی مصیبت زده با زندگی فلاکت بار . دختری به نام انا بلوم پا به سرزمینی می گذارد،منشأ تمام حوادثهای رمان. هدف او پیدا کردن برادرش ویلیام است که به عنوان روزنامه نگار وارد ان سرزمین شده بود تا گزارشهایی را برای روزنامه خود بفرستد ولی چند ماه است که از او خبری نیست. همه می گویند او مرده است. مدیر روزنامه شخص دیگری را به نام سام جانشین ویلیام بدان سرزمین می فرستد ولی پس از مدتی از او نیز خبری نمی شود. در این هنگام انا که دختری است از طبقه متوسط با زندگی نسبتا مرفه که کودکی ارام و بی دغدغه ای را گذرانده با اصرار و تصمیم خود وارد ان سرزمین جهنمی می شود. مدیر روزنامه از او می خواهد این کار را نکند ولی او اصرار دارد. در واپسین لحظات دیدار ان دو،مدیر عکس سام را به انا می دهد. انا وارد سرزمین ناشناخته می شود. ولی از بدو ورود تا پایان فقط بلا به سر او می اید واخر رمان هم باز به مقصود خود که پیدا کردن برادر بود نایل نمی شود. اما در نیمه های رمان او سام را پیدا می کند و پس از مدتی با او ازدواج می کند گرچه ازدواج ان دو به گفته انا با مهر و محبت بوده است ولی به نظر می رسد انان در ان شرایط هولناک چاره ای جز این نداشته باشد. این شرح اندکی بود از ماوقع رمان.

 

منبع تصویر : تارنمای ساقی بدون شراب 

 

ابتدای رمان،داستان از زبان کسی که نامه انا به دستش رسیده شروع می شود و سپس در سرتاسر داستان او حذف و گاهگاهی از زبان انا به ان اشاره می شود. این رمان را شاید بتوان یادداشتهای وقت و بی وقت یک انسان مفلوک گذاشت که به دنبال روزنه ای برای فرار بوده است و خواسته با این نامه کمی از بار غم خود خالی کند.انسان وقتی  حرفها و سخنهای خود را به زبان می اورد احساس راحتی می کند. ولی به نظر من این رمان، داستان خوبی نداشت.شباهتهایی از ان سرزمین بی در و پیکر با برخی از جوامع امروز وجود دارد ولی انتزاعی بودن مانع از ان می شود که بتوان با ان ارتباطی از نوع ژانر اجتماعی که به نظر می رسد دغدغه اصلی نویسنده بوده باشد را بکنیم. نویسنده صرفاقصد نوشتن یک داستان علمی و تخیلی را نداشته است ولی ان قدر به مالیخولیا پناه می برد که از بتن اصلی خارج می شود.

در جامعه ای که مردم، لوازم جسد مرده را می دزدند و میان زباله ها دنبال وسایل به درد بخور می گردند تا با ان اندکی پول به دست اورند، دست ودل بازی ویکتوریا وبرن و پدر مرحومش در کمک به مستمندان مانند یک جنس ناجور می اید. نویسنده یک جامعه به شدت فرو پاشیده را در جای جای رمان نشان می دهد و سپس می اید با ترفندی این خانواده را علم می کند تا ثابت کند هنوز انسانیت نمرده است. نویسنده در اقصا نقاط داستان می گوید منازل به خصوص مکانهایی که وسایل قابل فروش وجود دارد را راهزنان و ولگردها به غارت می برند ولی معلوم نیست که منزل مسکونی خانم ویکتوریا چرا غارت نمی شود. به خصوص با ان همه انسانهایی که به دلیل کمبود جا ناامید از در خانه بر می گشتند. چطور در چنین جامعه ای که دیگر روزنه ای وجود ندارد ان بیچارگان به خانه حمله نمی کنند و انرا به غارت نمی برند. جامعه ای که انسان چیزی برای از دست دادن ندارد. جامعه ای که حتی به جسد نزدیکانشان هم رحم نمی کنند وانها را می سوزانند تا انرژی تولید کنند. در جایی که را ه فرار از ان شهر یا کشور نیز ممکن نیست و دولت انها را قرطینه کرده است چه باکی از ادمکشی! دیگر کدام معیار انسانی و اخلاقی می تواند جلوی یک انسان وحشت زده را بگیرد؟!

از سویی معلوم نشد چرا شخصیتی مانند ویلی نوه راننده ویکتوریا به رمان افزوده شد؟! بودو نبود او هیچ کمکی به ساختار داستان که نکرد هیچ بلکه باعث شد نویسنده برای رهایی از دست او به یک ماجرای دیگری پناه ببرد تا سرانجام او کشته شود. با نبود او تنها اتفاق، کم شدن تعداد صفحات کتاب است. نویسنده در جایی اشاره کرده البته به طور غیر صریح که ویکتوریا همجنس باز است و خواسته با انا رابطه پیدا کند. البته در متن پارسی معلوم نیست که او واقعا همجنس باز بوده یا خیر چرا که احتمال سانسور می رود ولی از ظواهر امر این طور مشهود است که رابطه جنسی برقرار کرده است. ایا نوینده می خواسته بگوید یک انسان با ان همه گذشت و با یک معنا انسانیت اش باز یک سری اخلاقیات انسانی دیگر از جمله نیاز جنسی ان هم به طور همجنس خواهانه دارد؟! با توجه به کل رمان به نظر ما پاسخ منفی است. پس معلوم نیست که چرا این مسایل به صورت وصله شده به رمان تحمیل می شود. اگر نویسنده خواسته باشد به مسایل بالا بپردازد راه حلهایی دیگری باید پی ریزی می کرد تا اینقدر  ساختار داستان بهم نریزد.

رمان کشور اخرین ها/ پل استر/ ترجمه خجسته کیهان/ نشر افق/ چاپ اول 1381

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 12:55
تفکری در باب ماندن 

دوست بزرگوار آقاي هملت نوشت (پيوند آن موجود است) براي مطلب قبلي ام با نام "براي ماندگار" كه براي آغاز به كار سومين سال پايه گذاري صلح جهان بود نظري دادند كه مرا به فكر فرو برد. نتيجه آن فكر با اندكي جرح و تعديل و خلاصه نويسي اينطور شد كه در پي مي آيد.

من در آن مطلب متذكر شدم كه مي خواهم باشم و هر وقت كه به نيستي فكر مي كنم مرا مي ترساند (نقل به مضمون) ايشان گفته اند كه تا چه ماندني باشد (نقل به مضمون) اين گفته ها را نقل به مضمون آورده ام كه به ياري مطلبم بيايد والا نخواسته ام مصادره به مطلوب كنم. تفكر و تفكر مرا واداشت كه اعتراف كنم هر ماندني نه تنها خوب نيست بلكه مضر هم است. حال براي اين ماندن تعريفي ارايه دادم تا مضر بودن آن در غير اين تعريف نمايان شود. به نظر ما "ماندن" به معناي "بودن در عالم انديشه در زمان" است اين زمان هم به گذشته و هم به آينده برميگردد. پرسشي كه ممكن است مطرح شود اين است كه ايشان به عنوان فاعل چگونه ممكن است كه در گذشته باشد؟! به عبارتي منظورم از گذشته، گذشته غير از بازه سني آن است. منظور بنيان نهادن نظريه بر پايه محكم و استوار نظريه هاي پذيرفته شده است. چه آنكه اگر نظريه اي داده شود حتي در ساده ترين وجه آن اگر بدون اندوخته هاي فكري كه در عالم انديشه "داراي" ارزشي است نباشد نمي تواند محلي از اعراب داشته باشد. حال فرض كنيم آينده را از تعريفمان در زمان برداريم آيا باز بودن حاصل مي شود؟ به باور ما خير. چرا كه مانايي يك تئوري، نظريه يا بطور كلي هر سخني در پايداري آن در زمان آينده دارد. ممكن است نظر در زمان حال نيز ارزشي نداشته ولي اگر آن نظر در آينده نيز چه نزديك و چه دور فاقد ارزش نه به صرف ماتريال آن باشد، باشندگي نظر دچار خلل مي شود. حتي اگر نظريه اي جديد نظريه سابق را زير سؤال ببرد اين امر خللي در باشندگي نظر سابق در عالم انديشه نمي كند.

در تعريف بالا از "ماندن" به عمد عنصرمكان حذف شد .در تعاريف مرسوم است كه زمان و مكان را با هم بكار مي برند. مكان قيد انديشه و در نتيجه خللي در باشندگي آن است. بگذاريد سخنم را اينطور توضيح بدهم. فارابي نظرياتي در باب فلسفه داده است. نخست اينكه اين نظرات او داراي شمول مانايي شده است.دوم اينكه به فرض فارابي در مكاني غير از ايران نظرات خود را مي داد به نظرات مشابه مي رسيد. اين سخن شايد تا حدي غير معمول باشد. آيا مفهوم اين سخن آن است كه بايد ارسطو نيز مانند فارابي فكر مي كرده است؟! پاسخ منفي است چرا كه "زمان" آنها يكسان نبوده است پس معاصر فارابي در هر مكاني بوده باشداگر حوزه فكري او به فارابي كه همانا فلسفه بوده باشد بايد به موضوعات يكسان فكر كند. اين امر مستلزم آن نيست كه به نتايج يكسان برسند. در همين زمان نيز فيلسوفاني هستند كه بر روي مفاهيمي همچون عدالت فكر مي كنند ولي يك فيلسوف به نتيجه ليبراليسم مي رسد و ديگري به سوسياليسم. نتيجه اين بند اينكه مانايي و باشندگي يعني زمان بدون مكان ولي برعكس داخل در اين تعريف نيست.

درتعريفي كه از "ماندن" ذكر شد قيد "عالم انديشه" از همه مهمتر است. مثالي مي زنيم. آغامحمدخان قاجار اعلام كرده بود كه اگر مي خواهي بر اين مردم حكومت كني بايد آنها را بي سواد نگه داري. با توجه به ظواهر امر و گذشت چند قرن از آن سخن نتيجه مي گيريم كه اين حرف در زمان مانده است ولي از آنجايي كه در "وادي انديشه" اين سخن اعتباري ندارد پس مانا و باشنده نمي باشد.

اميدوارم اين سخنان مدخلي باشد براي دوستاني كه نظرات بهتري در اين مورد دارند.

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت 16:34
برای ماندگار 
 

برای هیچکس فرق نکند دست کم برای خودم که باید مهم باشد چه آنکه اگر مهم نبود چه زمانی چه وقتی برای این کار می گذاشتم. باری از این جهت برایم مهم است که احساس کردم که باید بگویم برای که نمی دانم ولی برای چه را می دانم! برای اینکه می خواهم باشم. این برای من خیلی مهم است. از این که روزی نیستی فرا برسد و مرا به کام خود گیرد می ترسم. من از آن دسته انسانهایی نیستم که بگویم ومی نویسم برای خودم این یک شعار نخ نما شده روشنفکرانه ایست که شنیدن و خواندن آن لج آدم را در می آورد.

بیست و سوم شهریور ماه دومین سالگرد پایه گذاری تارنمای صلح جهان است. از این که بگویم چقدر مفید بوده است یا خیر ابا دارم نه آنکه بترسم بلکه برایم مهم نیست مفید بودن نسبی است . در این دو سال سعی خود را کرده ام در حد انتظاری که می توان از یک تارنما داشت بنویسم.

شهریور ماه همچنین برایم یاداور سالگرد فوت بیژن نجدی در سه شنبه خیس هست.روحش مثل یوزپلنگانی در همان خیابانهایی است که من و تو هم میرویم.  

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 17:3
برای رامین جهانبگلو 

 دشوارترين چالش قرني كه در پيش داريم ، هم در ساحت علوم اجتماعي و هم در ساحت سياست ، فهم ديگري است.(چارلز تيلور)

نه مي خواهم مديحه سرايي كنم و نه نوستالوژي بنگارم.چرا كه در عالم انديشه ايران هيچ زماني براي عالمان، زمانه خوبي نبوده است كه حالا من بنشينم براي ان سخن سرايي كنم. در زندگي من بت به معناي تعصب هم وجود نداشته است،پس من هستم و خودم. براي من حرف زدن از دكتر جهانبگلو سخت است،نه از اين جهت كه ناتوانم و نه از اين خاطر كه او را خداي انديشه خود بدانم چرا كه من به خدايي در اين وادي اعتقادي ندارم.

جهانبگلو چه بود،نمي دانم وچه هست نيز نمي دانم ولي مي دانم او يك انديشمند است ونبايد با يك انديشمند برخورد سلبي شود. من مي دانم در هيچ موقعي صورت خوشي نداشته است كه با روشنفكران جامعه طوري رفتار شود كه كشور بيگانه را بهتر ازكشور خود بداند،چه انكه در اين حالت نه اوجاسوس است ونه وطن فروش.دكتر جهانبگلو نيز از اين قاعده مستثني نيست. از وقتي كه كتاب تفاوت و تساهل و مصاحبه هاي او را با انديشمندان برجسته جهان در اين كتاب خواندم فهميدم او از چه مي گويد به خصوص با ان مقدمه پر معنايش بر ان كتاب.نمي دانم كه او مي خواهد از چه چيز هايي بگويد كه نمي تواند بگويد. چه كسي است كه از تاثير كتاب موج چهارم او چيزي نداند و چه كسي است كه نداند او چه بزرگاني را به اين ديار نياورده است. ريچارد رورتي كه چند وقت پيش از اين دنيا رفت اخرين غولي بود كه چهانبگلو او را به ايران اورد. اگر او هيچ كاري نكرده باشد همين يك كار براي او كافي است كه بگوييم دين خود را به ايران ادا كرده است.  اري،از هيچ چيز كم نشده است كه او را جاسوس بدانيم بلكه در غير از ايران تبليغاتي به نفع او هم بوده است.انگار در اين سرزمين رسم است...

رامين جهانبگلوها تا ابد در عالم انديشه ايران خواهند ماند چه ما انها را بشناسيم چه نشناسيم.

شغل من نگاه نكردن به خونريزيست

شغل من اين است كه روزنامه نمي خوانم

شب ها

دود مي رقصد

در زير سيگاري روي ميز

پرده مي ايد از پنجره تا نيمه هاي اتاق

يعني باد پرده را تكان مي دهد

همين باد كه از دريا تا من امده است

داشتم مي گفتم

شغل من

خاموش كردن راديوست

بستن تلويزيون

 در تمام ساعات پخش خبر.(بيژن نجدي)

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 19:49
عرفی شدن 

در ابتداي بحث و بدون مقدمه‌اي بايد دو نكته را يادآور شويم . نخست اينكه مقوله عرفي شدن درست است كه از اروپاي خسته از قوانين سرسخت کلیسا بروز كرد ولي امكان بروز آن در نقاط ديگر نيز وجود دارد . دوم آنكه لزوماً عرفي شدن ضديت تام با دين و اخلاقيات ندارد . حال با اين دو پيش فرض به اصل مطلب مي پردازيم . اما بهتر است كه اين نكات را اندكي توضيح دهيم .

توضيح نكته نخست : اروپاي قرن شانزدهم درگير جنگهاي مذهبي بين كاتوليكها و پروتستانها بود . نه تنها مردم عادي بلكه انديشمندان و روشنفكران براي برون رفت از اين آنارشي(هرج و مرج) تمام عيار چاره اي جز قبول برخي اصول ميان خود نداشتند . محور اصلي اين اصول قبول پلوواريسم (كثرت گرايي) در ميان همه عرصه ها بود . اين كثرت گرايي با توجه به شرايط آن زمان اروپا كه درگير جنگهاي مذهبي خونين و تكفير يكديگر بود بيشتر در مقوله ديني نمود پيدا كرد و بعدها گسترش پيدا كرد .در جهان معاصر مقوله مدرنيسم بدون قبول مفهوم كثرت گرايي معنايي ندارد . جهان اسلام اما كثرت گرايي دست كم در نمود عيني حكومتها چندان ظهور پيدا نكرد .اكثريت اين حكومتها شامل دين و مذهب رسمي اند . به نظر ما تفسيري كه مي توان از واژه سكولاريسم كرد اين است كه مي توان دولت دين مدار يا غير ديني باشد ولي بايستي نسبت به همه شهروندان غير ديني عمل كند . به عبارت ديگر جانب دين و طبقه اي از مؤمنين را نگيرد . هر حزبي مي تواند داراي عقايدي باشد . مردم با توجه به اين عقايد و روشها به آنها رأي مي دهند . بديهي است اگر خط مشي حزبي ،ديني بود به طبع دولت تشكيل شده نيز ديني خواهد بود . حال پرسش اينجا مطرح مي شود در مواقعي كه بين تصميمات حكومت بی طرف بر پايه قانون اساسي بی طرف از دين و دولت دين مدار اختلاف افتاد بايد چكار كرد ؟ به عنوان مثال دولت قوانين مذهبي وضع كرده است كه آزادي مذهبي و برابري ميان آنها را مختل مي كند . با توجه به پيش فرض چون با اساس حكومت سكولار در تضاد است راهكار چيست ؟به نظر ما جامعه مقوله اي نيست كه يك شبه به آن قوام داد . حفظ آرامش و حقوق شهروندي مهمتر از هر چيزي است . اين قضيه يك امر لوكس نيست بلكه كاملاً جنبه عملي دارد . يك مثال عيني مي زنيم . سالها بود كه در هندوستان ميان هندوها و مسلمانها اختلافات خونين وجود داشت كه اين اختلافها به انحاي مختلف هم اكنون نيز وجود دارند . حال شما فرض كنيد حكومت هند بر پايه اينكه مهاتما گاندي خود هندو بود ، دين رسمي را هندو معرفي مي كرد نتيجه چه مي شد؟ ! عدم بي طرفي حكومت باعث مي شد كه مسلمانان توسط قواي دولتي نيز سركوب شوند . خود اينكه حكومت بايد از پايه بي طرف باشد در دولتها نيز تسری پيدا مي كند . مثال بارز آن تركيه است . درست كه دموكراسي نيم بند اين كشور توسط نظاميان تهديد مي شود ولي شما حزب حاكم بر اين كشور كه مسلمان نيز است را نگاه كنيد . متوجه خواهيد شد دراين كشور به واسطه اين سكولاريته تهديدي به مذاهب ديگر نمي شود .

توضيح نكته دوم : گاهي متصور مي شود كه هرگاه بحث ار عرفي شدن دين به ميان مي آيد يعني آنكه دين بطور كامل از بين برود. بگذاريد مثال نقضي بياوريم . فردي كردن يك دين و تفكيك دين از حكومت در عين حال كه عرفي شدن به وقوع پيوسته ولي دين نيز از بين نرفته است . به نظر ما شخصي كردن دين راهكارهاي است كه امروزه پاسخگو است  

                     

عرفي شدن امروزه واجب است . انسانهايي هستند كه فكر مي كنند فكر كردن به اين مقوله يعني اينكه مستقيماً به جهنم مي روند ولي اين طور نيست .

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 19:19
نگاهی به فیلم گربه روی شیروانی داغ 

 

چیزی که بیشتر از همه توجه مرا به ساخت و پرداخت این فیلم جلب کرد ، اتفاق افتادن فیلم در یک فضای بسته ی خانه بود . داستان این فیلم اعضای یک خانه را نشان می دهد که از تمکّن مالی خوبی برخوردارند . پدر خانواده مالک بیست و هشت هزار جریب زمین حاصلخیز برای کشاورزی بوده است . دو پسر دارد . پدر و مادر به پسر کوچکتر علاقه ی بیشتری دارند واین از دیالوگهای بعدی فیلم  که اعضای خانواده در جشن تولّد شصت وپنجمین سالگرد تولدش می فهمند که پدردر حال مرگ است از زبان پسر بزرگ که خواهان اداره ی زمینهاست فهمیده می شود . پسر بزرگ می گوید که از وقتی که برادرش متولد شده است ، دیگر کسی به او توجه نمی کند . پسر بزرگ ادامه می دهد من هر چه پدر ( که همه به او پدربزرگ می گویند ) گفت گوش کردم از جمله اینکه درحقوق درس بخوانم.دراین خانه زندگی کنم . همچنین می افزاید از آنجایی که برادر کوچکترم یک آدم معتاد به الکل است ، و ازبچگی دغدغه ای جز فوتبال نداشته ، قادر به اداره ی املاک خانوادگی نیست . از طرف دیگر در اقصی نقاط فیلم چه آنجایی که پسر کوچک با همسرش که از او متنفر است و چه وقتی که با پدرش در زیر زمین سخن می گویند ، می فهمیم که پسر کوچک علاقه ای به املاک پدر ندارد . او فقط خواهان محبت و دوستی پدر بود . چیزی که از او دریغ شده است . در این فیلم تقریباً از زبان تمام شخصیتهای داستان می توان فهمید که دورویی و تزویر جزئی از زندگی مردم و اعضای خانواده شده است . کلمه ی "  دورو "  را بارها بر زبان می رانند. همه به یکدیگر دروغ می گویند . پسر کوچک از همسرش منزجراست چون فکر می کند در مرگ صمیمی ترین دوستش نقش دارد ولی زن به شوهرعلاقه ای

وافر دارد . اینکه موضوعی به نام دروغ و دو رویی را در جمع یک خانواده چند نفری نشان دادن بهتراز این بودکه این موضوع را در ارتباط اعضای خانواده ، مردم و همچنین با یکدیگر نشان داده می شد . چیزی که در این فیلم رعایت شده است . این خانواده از هم پاشیده شده است . امری که در خیلی از خانواده ها می توان دید . خانواده ها به یکدیگر دروغ می گویند به علل مختلف .

به نظر بنده یکی از عللی که مرتبط با فیلم نیز می باشد ، رودربایستی ای هست که با یکدیگر دارند . البته در این خانواده مورد نظر فیلم ، تقریباً با یک خانواده با معیارهای مدرن نسبت به جامعه ی خودمان طرفیم . یکی از بزرگترین مقوله های مدرنیته این می باشد که مدرنیزیسم تابو ها و پستوها و حریم ها که نیازی به وجود آنها نیست را شکست . مقوله ی رابطه ی جنسی در این فیلم به خوبی با توجه به این شکستها نشان داده شده که حتّی فرزندان به راحتی می توانند حتّی نزد والدین خود رابطه ی جنسی با همسرشان داشته باشند . من در مورد بدی یا خوبی این حریم شکستنها اینجا بحث نمی کنم . این مسئله وقت دیگری می خواهد و بحث مفصّل دیگری.فیلم به خوبی حتّی از خود بیگانگی اشخاص نسبت به خود را نیز نشان می دهد.

اشخاص فیلم حتّی خود را نیز نمی شناسند واین عدم شناخت باعث اختلال در روابط با اعضای دیگر شده است . به نظر من لایه ی پنهان فیلم همین قضیّه می باشد . افراد از دوران کودکی خود را نمی شناسند و فکر می کنند که خود را می شناسند ، در حالیکه این طور نمی باشد .

در مورد ساخت فیلم باید گفته شود در تیتراژ اول فیلم که اسامی عوامل فیلم در حال نمایش است ، بر روی پس زمینه ای از رنگ سرخ نشان داد ه می شود که نشانه ای از داغی عنوان فیلم است. در سکانس اول فیلم نشان داده می شود که پسر کوچک در یک ورزشگاه با کت و شلوار و کراوات در حال خوردن مشروب است و سپس در حالیکه مسحور تشویق های تماشاگران خیالی ورزشگاه می باشد از روی موانع می دود و می پرد. شروع با نیاز اغاز می شود. او اعلام می کند که مرا ببینید و من احتیاج به دیدن دارم. بعد ها خواهیم فهمید که او یک قهرمان ورزشی است و اکنون به دلایلی چون نمی تواند ان دوران را تکرار کند به چنین اوهامی رسیده است.

نیازهای خفته در نا خوداگاه ادمی مسئله ای نیست که فقط در چند روز یک شخص فاعل بدان برسد بلکه ریشه در طول عمر زندگانی فرد دارد. او الان به چنین وهمی رسیده چون که قبلا کسی به او توجه نمی کرده به خصوص خانواده اش و الان بدین شکل بروز پیدا کرده است.

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در چهارشنبه نهم خرداد 1386 و ساعت 20:10
حزب: پایه دموکراسی 

 

حزب در ایران فقط یک انگ بوده است. قبل از انکه انگ زنان مقصر باشند خود احزاب در پدید امدن چنین رویکردی مقصرند. احزاب ایرانی فقط نوک دماغ خود را دیدند و همیشه دست به فانوس راه رفتند. یکی به میخ و دیگری به تخته زدند.

وقتی گروهی دور یکدیگر جمع شدند و وجه اشتراکهای خود را چراغ راه گروه قرار می دهند به حتم در این فکر هستند که به حکم انسان بودنشان این افکار به درد افراد غیر عضو خود نیز می خورد. یک نحله فکری وقتی  در چارچوب یک حزب سیاسی ساختار بندی می شود می خواهد چارچوب خود را در این ساختار به نمایش بگذارد. حال با فرض اینکه نظام سیاسی ان حزب را پذیرفته پس ان چارچوب که عبارتند از یک سری برنامه ریزی ها برای رسیدن به اهداف باید در ساختار سیاسی جامعه به اجرا در اید. در اینجا دو فرض پیش می اید. نخست انکه طرحها و اصولهای چارچوب شده در شالوده ساختار سیاسی نگنجد که این امر منجر به اپوزیسیون شدن حزب شده و اغلب در کشورهای کمتر توسعه یافته و یا در حال توسعه چون حکومت فضایی برای تنفس انها نمی دهد یا خفه می شوند ویا مانند سوپاپ حکومتی کار می کنند. دوم انکه چارچوب حزب در چارچوب ساختار سیاسی کشور بگنجد. گنجیدن در این ساختار برای حزب به نشانه این است که اصول اساسی نظام سیاسی را پذیرفته و یا دست کم رویکرد انها تقابلی با ان ندارد. حال ما برای ادامه بحث به حزب از نوع دوم اکتفا می کنیم وگزینه نخست را به مقالی دیگر وا می نهیم.

پیش فرضهای بحث ما این است که:

1-    مردم به عنوان شهروند به دست کمی از اگاهی سیاسی رسیده اند.

2-    حزب به ان چنان شکلی رسیده باشد که فکر حزبی در راستای به قدرت رسیدن به صورت متداوم صورت بگیرد.

3-    حزب، پویا باشد.

پیش فرضهای اول و دوم روشن است ولی گزینه سوم نیاز به اندکی توضیح دارد. مثلا یک حزب کارگری را در نظر بگیرید.حال این مثال را نگه دارید تا به بحثی در راستای همین مثال وارد شویم و سپس به ادامه توضیح مثال بپردازیم. به نظرما پایه، اصول و راهها از یک سو و اهداف از سویی دیگر دو امر متفاوتند. اگر ان حزب کارگری و یا هر حزب دیگری در صد سال پیش پایه و اصول و راههای ان مثلا الترناتیوی بوده است لابد در ان زمان فکر حزب بر این بوده که به طریق ان می توان به اهداف حزب رسید ولی اگر همان حزب در این زمانه همان افکار را به طور دست نخورده بخواهد به اجرا بگذارد تا باز به یک سری اهداف برسد به نظر ما نخست ان هدفها دیگر نام دیگری دارند و ان تعصبات است و دوم پویایی حزبی لازم وجود ندارد. پس حزب در یک سری کارها دچار اشتباه است.

حال با این توضیحات حزب را در مراحل بالای هرم قدرت که ریاست قوه مجریه و اکثریت یافتن در پارلمان است در نظر بگیرید. به نظر ما حزب اکثریت بنا بر خود اصل مصلحت مقتضا می کند که افکار و عقاید حزبی را در بررسی امور در درجه نخست اهمیت قرار دهد. مدعای این سخن:

1- مردم باید بدانند حزبی را که به پارلمان رسانده اند و به ریاست قوه مجریه گماشته اند بهرحال چه کار خواهد کرد؟ ایا تفکرات ان حزب به حال جامعه مفید است یا خیر؟ اگر نیست انها بعد از چهارسال تکلیف خود را بدانند!

2- بالاخره یک انسانی که در قالب یک گروهی با نام حزب به قدرت رسیده باید افکار خود را به اجرا بگذلرد.

سوالی که پیش می اید این می باشد که پس ایا با این اوصاف منافع ملی به باد هوا خواهد رفت؟ به صراحت پاسخ منفی است. افراد عضو یک حزب داخل در جامعه اند و مسلما با توضیحاتی که در مورد حزب پویا دادیم انها به عنوان یک انسان فکر می کنند این نحله بیشتر به امور امروز کشور می اید. پس انرا به اجرا در می اورند. اگر چهار سال ان حزب به بیراهه رفت، خوب، وقتی ما دموکراسی را پذیرفته ایم باید عواقب منفی انرا نیز بپذیریم. این به کجراهه رفتن تاوان پختگی و یا عدم ان است.

مسئله ایی دیگر که باید بدان پاسخ گفت در مورد مسایل ایدئولوژیکی حزب است. تجربه جهانی دست کم از زمانی که احزاب به معنای امروزین ان به وجود امده اند نشان داده است که حزب سیاسی نباید با مذهب به یک معنا انگاشته شود. برای انکه یک حزب پویا باشد ناگزیر است که در طول زمان اهداف خود را به فراخور مقتضیات جامعه تغییر دهد. حال این تغییر لزوما به این معنا نمی باشد که اهداف اولیه حزب از بین برود. برای سازگاری هدفها با امروز به طبع پایه، اصول و راهها دچار تغییراتی خواهند شد. حال یک حزب دینی را در نظر بگیریم. راههای دین که معلوم است و اهداف ان نیز معلوم. پس چگونه باید این راهها و اهداف معین شده تغییر پیدا کند؟! این اشکال دین نیست بلکه این مقتضای دین دست کم از نوع اسمانی ان است. به نظر ما اصل تغییرات در راهها و اهداف سیاسی الزامی است و دیگر نیاز به توضیح ندارد چرا که سیاست امری سیال و متناسب با روز جامعه است. روزی ملی شدن صنعت نفت یک هدف بود که راههای خاص خود را می طلبیدو امروز اگر همان حزب بخواهد به حیات خود ادامه دهد باید هدف و به طبع ان راه خود را تغییر دهد. این اصل روزمره بودن سیاست است.

یک دین با توجه به تناقض با اصل تغییرات و همچنین فراگیر و همه گیر بودن ان نباید در چارچوب یک امر سیال باشد. ارامش و بهداشت روانی انسان مقتضا می کند که دینی را قبول کند که در چارچوب نباشد. از سویی اگر فردی به عنوان شهروند روزی به یک حزبی رای داده است چند سال بعد و به تجربه فهمیده این ان چیزی نیست که مد نظر او بوده است . حال ان حزب اگر دینی باشد این بدان معنا است که از ان دین برگشته است؟! با توجه به اوضاع و احوال پاسخ مثبت است. چرا باید این فرد را مجبور به انتخاب حزبی کرد که تعریف بنیادین حزب این می باشد که فرد بتواند ازادانه بدان بپیوندد و یا از ان خارج شود. حال انکه ان حزب اگر دینی نبود هم فرد می توانست در صورت عدم تطابق ایده ها و راههای حزب با افکار خود از ان برگردد و هم می توانست انسانی مذهبی باشد که وارد جمع روزمره بازی نشده است.

اساس دموکراسی بر پایه حزب است و اگر حزب نقصان داشته باشد ازادی به خطر خواهد افتاد. چه کسی می خواهد در برابر یکه تازی های احتمالی یک حزب مقابله کند. مردم عادی به غیر از انتخابات راه دیگری ندارند ولی این در نهایت حزب رقیب است که باید در چارچوب سخنان حزبی حق را بگیرد. حال این حق هم می تواند حق حزب باشد وهم حق مردم.

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:50
نگاهی به رمان رعد و برق بی باران/نوشته محمد محمدعلی 
 

    

منبع تصویر: تارنما تادانه

داستان در محله ای ظاهرا در تهران اواخر زمان قاجاریه می گذرد. افرادی که در ان زندگی می کنند سنتی و اغلب بی سوادند. در محله یک خانواده قجری با تمام شوکت خود زندگی می کنند ولی در عین حال دستی در کارهای عام المنفعه دارند. از طرف دیگر قشری دیگری هم وجود دارد. عموم مردم در فقر و فلاکت زندگی می کنند. حاج معمار توانست نماینده شان شود. چون مذهب و سنت جزو همدیگر بودند، انها به هر چیز از زاویه دین می نگرند و حتی سیاه بختی خود را به قضا و قدر الهی پیوند می دهند. دو چیز غیر مرتبط را به همدیگر ارتباط می دهند. حاج معمار با عقاید خود که بیشتر از خرافات ناشی از عدم اگاهی نشآت می گیرد تا دین به جنگ با مدرنیته که در اواخر تابستان با طرح خیابان کشی محله قدیمی شان همراه است می رود ولی شکست می خورد. به عبارتی دیگر رعد و برق بی باران می خواهد تضاد بین سنت و مدرنیته را نشان دهد و اینکه بالاخره مدرنیته و دنیای جدید پیروز می شود و شد. به نظر ما دنیای سنت و تصویرهای ان در قسمت اول داستان به طور زیبایی ترتیب داده شده بود ولی قسمت دوم داستان که در گیری سنت با مدرنیته می باشد خوب پرداخت نشده است. به عبارتی هنوز ورز نیامده اند. به نظر ما عنوان این رمان که رعد و  برق بی باران می باشد در نگاه اول شاید به خشکسالی ای باشد که در قسمت اول داستان اورده شده بود و اینکه جماعتی برای درمان این بی ابی نماز باران می خوانند و در نهایت فقط رعد و برقی در اسمان می بینند و نه چیز دیگر ولی در نگاه بعد خواهیم دید این عنوان بیشتر به تقابل بین سنت و مدرنیته و شکست سنت اذعان داشت. اینکه سنت را به رعد و برقی تشبیه که هیچ حاصلی نداشت و تو خالی بود و نتوانست کاری از پیش ببرد. بهر حال این داستان موضوع جالب توجهی را از دید مردم یک محله بیان کرد واین به نظر ما بیشتر شبیه یک قصه بود تا یک داستان. می توان ان را با یکی بود و یکی نبود شروع کرد و با قصه ما به سر رسید و کلاغه به خونه ش نرسید به پایان رساند. که یک حاج معماری بوده و فلان کار را کرده و چنان نتیجه ای گرفته است و سراخر هم یک نتیجه اخلاقی گرفت همانطور که در اخر رمان گرفته شده است که همان پیروزی تلویحی تجدد بر سنت است. این طور تحویل دادن صریح مسئله بسیار تو ذوق زن است. مسئله ای است که بسیار بیان شده و همه هم شنیده اند تقابل بین سنت و مدرنیسم. اینکه یک نوشته که اسم داستان را یدک می کشد ان هم توسط کسی چون اقای محمدعلی که ادعای نویسندگی هم دارد چنین ساده انگارانه مسئله را به چنان دم دستی بیان کند مفتضح اور است. این داستان داستان خوبی می شد اگر دست کم یک بار دیگر با پرداختی دیگر بازنویسی می شد و الا داستان همانی می شد که صادق هدایت در داستان!! البعثه الاسلامیه فی البلاد الافرنجیه نوشته است با این تفاوت که در رعد و برق بی باران شخصیتهای سنتی بطور کل در تجدد ناخواسته شان حل نمی شوند. محمد علی حرف تازه ای نزد به همان دلایلی که در بالا گفتم.

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:21
بیتوته کردن در بیغوله های صنفی از برای زندگی جدید 
 

 

منبع تصویر: روزانه تهران جنوب

 دراین چند سال به رغم سالهای قبل حرکات دامنه دار و مداومی در حوزه اصناف مشاهده می کنیم. وقتی که ایرانیان به زعم خود پا به دوران مدرنیته در قرن معاصر خورشیدی گذاشتند گاه و بیگاه چه در اوان و چه بعدها از صنف برای رسیدن به مقاصدی استفاده کردند. اما این مقاصد همه وقت به پیرو اساسنامه صنف نبود چه بعد از مدتی فتح بابی برای تقاضاهای دیگر می شد که پای در مطالبات صنفی انها نداشت. یک پا در هوا و پای دیگر در زمین. صنوف پس از مدتی که مطالبات خود را دنبال می کردند از انجایی که نتوانستند نظر حکومت را با خود همراه کنند سخن از مطالباتی می زدند که جزو هدف صنفی انها نبود ولی می پنداشتند که هست. این از دیدگاه عوام ارمانخواهی بیش نبود. مقامهای بالای صنفی پس از مدتی کار صنفی، اتوپیای صنفی خود را تعمیم داده و ان را به مطالبات دیگر اقشار جامعه پیوند می زدند. این قضیه پیامدهایی داشت:

1-         هر چه از عمر صنفی می گذشت انها در مسائل روشنفکری می غلتیدند. این امر بین اعضا و مدیران صنف فاصله می انداخت چه انکه اعضای عادی بیشتر زندگی خود را می خواستند و انتظار دارند هر ان دم که عضو صنف به خصوصی شدند، مشکلات کاری خود توسط انهاد حل شود.

2-         اصناف با پای نهادن در مسایل به جز اهداف خود دامنه مطالبات خود را گسترش دادند. این امر فشاری از افکار بر صنف می اندازد که رابطه ای با عضو های خود ندارد.

3-         اصناف همان طور که بیان شد پس از مدتی  مطالبات جدیدی که جزو خواستهای صنف نیست پیدا می کردند. انها سرانجام گاه به صورت رادیکال و گاه با اندکی تند روی پا در فضای سیاسی می گذاشتند. وارد شدن در سیاست در انجایی که لزومی ندارد(بگذریم از اینکه در جایی که باید پا در سیاست می گذاشتند حکومت جلو گیری می کرد) حساسیتهای کاذبی از جانب حکومت بر می انگیزد. مدیران صنف، سندیکاها یا اتحادیه ها پس از اینکه خود را در سیاست وارد کردند خود را به سان یک قهرمان می پنداشتند که وظیفه دارند  مطالبات جامعه غیر صنفی خود را نیز مطالبه کنند. در کشورهای جهان سوم پایبندی به این امر انها را رودرروی حکومت قرار داده و به فکر بر اندازی ان افتادند.

به نظر نگارنده این سه گزینه سم اصناف و سندیکاها است. مقامات صنفی پس از اینکه نسبت به اساسنامه کجراهه رفتند خود را داخل فضایی می اندازند که از مصلحتهای اعضای صنف به دور می افتد.

در این چند سال اما قضیه اصناف تا حدی عوض شده است. انها فهمیده اند که مهمترین وظیفه انان تآمین منافع اعضای خود می باشد. کانون وکلای دادگستری، سندیکای اتوبوسرانی تهران و کانونهای صنفی معلمان نشان دادند که ورود به هر مسئله ضوابط خود را دارد. فعالیتهای صنفی می رود تا پا بگیرد اگر مدیران اصناف و حکومت ان را به بیراهه نبرند. برخوردهای فیزیکی و سلبی با این مقوله از جانب حکومت نتیجه ای جز رادیکال کردن فضای اصناف ندارد. اصناف یاد شده همان طوریکه تا به حال نشان دادند و همچنین سایر اصناف و سندیکاها نباید به دام این برخوردها بیفتند. این به گندابه کشیدن طرز تفکری است که برخی نمایندگی ان را دنبال می کنند. اصناف، سندیکاها و اتحادیه ها و یا هر تشکل دیگری از مرداب باید فاصله بگیرند. تاریخ اصناف ایران نشان می دهند که گندابه ها و مردابهای زیادی سعی کردند که انها را از مسیر خود منحرف کنند. اما  فشارهای خارجی به صنف یک بعد قضیه است و همان طوریکه یاد شد خود اصناف نیز دچار مشکلاتی هستند. انها سعی می کنند صنف را سکوی پرتاب خود قرار دهند. این مدیران در اظهار نظر های غیر صنفی وارد می شوند انجایی که در جایگاه یک مسول صنفی هستند. تکنوکراتها در جوامعی که مسایل صنفی پا نگرفته اند خود را به اصناف تحمیل می کنند. رسوخ یک فرد دولتی حتی بعد از بازنشستگی به صنف در کلیت قضیه منحرف کردن صنف است. انها با وارد کردن مسائل بروکراتی به صنف ان هم از نوع دولتی خود باعث می شوند صنف به محلی برای عقده گشایی های دولتی خود تبدیل شود.

این تازه اغاز راه است. مسیر فکر صنفی طولانی است. برای تحقق جامعه ای که توده ها بتوانند به وسیله اصناف و سندیکاها مطالبات خود را بگیرند باید پافشاری رور مسائل صنفی جزو ماده اول هر اساسنامه صنفی شود.

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 14:15