در محاق انديشهي خود برتر بيني
عليرضا جعفري
هميشه و همه جا از كتب درسي دبستان تا روشنفكران ايراني گرفته مرتباً تكرار ميكنند كه سرزمين ايران بيش از 2500 سال فرهنگ و تمدن دارد. در اينكه اين گفتار درست است حتي ذرهاي ترديد نيست. چه اينكه ايران سرزمين "مرزبان نامه" نويسان و يا "شفا" نويسان است ولي من و يا هر كسي ديگر حق دارد بپرسد كه "اكنون" چه داريم؟! اينكه در بيشتر اوقات ما به گذشتگان خود بباليم و بنازيم چه رهاوردي براي ايران و ايراني خواهد بود؟ هر ايراني و از جمله خود من با مسامحه فراوان پاسخ خواهيم داد كه اينكه ما در سرزميني زندگي ميكنيم كه فردوسي شاهنامه را، سعدي گلستان و بوستان را، حافظ و مولانا ديوانش را برايمان به يادگار گذاشتهاند احساس غرور ملي فراوان ميكنيم و يا اينكه بطور مثال در تپه مارليك گيلان آثار تمدن هزاران ساله كشف و پيدا شده به سابقه ديرين خود پي ميبريم. ولي اجازه بدهيد پاسخي ديگري را نيز بدهيم. ما "اكنون" در اوج بلاغت ذهن روشنفكرانمان نه تنها استفادهي بهينهاي از مثلاً ديوان سعدي نميكنيم بلكه كتابي مثل تذكره الاولياي عطار را به حال خود واگذاشتهام و نتوانستهام آنرا به زبان امروز در آوريم. بايد به خواننده حق داد كتب كلاسيك حتي تصحيح شده پارسي نيز از آنجايي كه به زبان و روح قالب امروز نيست چنان كسل كننده باشد كه بس از خواندن چند صفحه قيد خواندن كتاب قطور تذكره الوليا را بزند. چرا كه ما نتوانستهايم گفتار نغز و پر بار كتب كلاسيكمان را چه در حوزهي شعر و چه در حوزهي نثر به زبان امروز در قالبهاي ديگر به جامعه عرضه كنيم. اينكه مثلاً انسانهاي فرهيختهاي مثل بورخس و يا جديداً پائلوكوئيلو بيايند از كتب كلاسيك پارسي ماده داستانهاي خود كنند برايمان افتخاري نيست. اين افتخار به پاي انسان معاصر ايراني نوشته نميشود بلكه همگي شايد به عظمت ايران زمان گذشته پي ببرند. خودمان براي اين مرزوبوم چه كرديم تا نويسندههاي خارج از حوزه زبان پارسي از آن الگو برداري كنند. حال بگذاريد به سوال چند سطر قبل كه گفته شده بود از به افتخار كشيدن با كشيده شدن مشاهير گذشتهمان چه عايدي نصيب ما ميشود پاسخ گويم؟: "هيچ". آري هيچ. منظورم تا زمانيكه خود به توليد و باز توليد نپردازيم افتخاري از مثلاً ديوان حافظ آن طور كه بايد و شايد نميتوانيم ببريم. اين گفته را در ضرب المثلي به زيباييتمام با زبان كوچه بازاري بيان شده است: "جيب خالي، پز عالي". شايد كسي بگويد كه جيب ايراني و ايرانيان از فرهنگ خالي نيست؟!ولي از آرمان بيرون بياييم و به واقعيت بگراييم. كشور ما يكي از كشورهاي معدودي است كه عرفان در آن پديدار شده و عارفان به نامي در آن رشد نمو كردند ولي ما حتي نتوانستيم عرفان اصليمان را به زبان امروزي وارد جامعه ادبي و غير ادبي كنيم تا كساني مثل همان پائلو كوئيلو مروج نوعي عرفان حاصل از مستي و خلسه پس از نشئه مواد مخدر نباشند. اين است كه گفته ميشود اگر چه پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل. هيچ كس نميتواندو نميخواهد بگويد كه معاصر با گذشته نميتواند ربطي داشته باشد ولي آنچه را كه ما به عنوام هويت ميشناسيم نميتوان تعريفي درست باشد. چرا كه ما با "تاريخ" رو به رو نيستيم بلكه با "تاريخها" مواجهايم حتي در خود ايران تاريخها ماده و صورت دارند. وقتي صورت جديدي در تاريخ پيدا ميشود، صورت تاريخ قبلي، ماده تاريخ جديد ميشود و اثر خود را در تاريخ بعدي برجا ميگذارد.
روي همين اصل جامعه امروزي ايران به خصوص نويسندگان و روشنفكران نتوانستهاند صورت تاريخ گذشته را طوري بازسازي كنند كه ماده تاريخ فعلي شود. در حاليكه بطور مثال آمريكايي كه چند قرن از تولد آن گذشته است چنان اينكار را مي كند كه نه تنها ماده تاريخ كشور خود ميشود بلكه حتي نويسندهي ايراني نيز آنرا به عنوان تم و ماده اصلي كاري خود بكار مي گيرد. حال بياييم يك روز كه هيچي يك هفته همايش در مورد حافظ ها بگذاريم. چه سود تا وقتيكه نتوانيم همايشي در مورد كاركردهاي ادبيات امروز و قدرت نفوذ ان بگذاريم. نگوييم كه قدرت نفوذ ادبيات به عوامل ديگر خارج از حوزهي ادبيات بستگي دارد. تا حدي قابل قبول است ولي چطور ماركز كه اهل كلمبيا است آنقدر مقبول جهان شده است در حاليكه كشورش نه قدرت اقتصادي و نه قدرت سياسي خاصي دارد.
پايان

