تبليغاتX
صلح جهان
(درد ،حرف نیست///درد نام دیگر من است(قیصر امین پور
روز جهانی زن... 

 

روز جهانی زن،فرصتی پیش آورد تا ما هم یک لحظه بیندیشیم. اگر بی طرفانه و به دور از پیشداوری بیندیشم در همه جای جهان به زن ظلم می شود یک جا کمتر و یک جا بیشتر . معتقدم سهم عمده وجود این ظلم بر خود زنان است. آنها خود را مترسک ، شِی و هر وسیله ای که باب میل مردان است می کنند تا معلوم نیست که چه بشود .متنهای زیادی آماده کرده بودم تا به مناسبت این روز در تارنمایم بگذارم ولی دلم از همه آنها زده شد . شعار ،شعار فقط همین بود . یک داستان را آوردم از خودم با همه کاستی های مربوط به بخش داستان نوشتنش . ولی ان را بخوانید مردان این خودخواهان تاریخ اگر بگذارند روزی آز اد خواهید شد. . . .                                                         جادّه

                                      علیرضا جعفری

كسي خونه نيست؟!! آهاي عطيه خانوم، عطيه خانوم! چرا كسي جواب نمي ده . پس اينها كجا هستند. نكند عذرا راستي راستي يك بلايي به سرش اومده باشه. واي چكار كنم؟!پول كه ندارم اين زنيكه را به بيمارستان ببرم. تازه هزينه رفت و آمد هم را به حساب آورد. همه زن دارند، من هم زن دارم ولي هميشه خدا مريض و عليل است. چه شانسي من دارم. اصلاً به من چه كه عذرا حالش بهم خورده. همه زنهاي روستا براي دروي برنج رفتند اين هم روش. مگر عذرا تافته جدا بافته است كه نرود . چرا نبايد زنم به من در كار كشاورزي كمك نكند! ولش كن حتماًزنهاي ديگر الان بهش مي رسند، من بروم قهوه خانه لااقل يك قلياني بكشم چند تا حرف با دوستان بزنم شايد دلم وا شد.مرد حركت مي كند. از حياط خانه عطيه خانوم بيرون مي آيد به جاده    مي رسد. جاده خاكي مثل پارچه اي كه گلدار باشد يك جا پر آب و جايي ديگر خشك است. اين چاله هاي پر آب آدم را كلافه مي كند . مجبوري چندين بار براي رد دادن چاله هاي آب عرض خيابان را طي كني و اين باعث مي شود كه يك مسير كوتاه مبدّل به مسيري طولاني شود. مرد در حال حركت است.

آروم باش ، آروم باش . الان كه محمد خان بياد. عذرا اينقدر جيغ و داد نكش! شوهرت از اينكه تا بحال به خونه نيومدي دل نگران مي شه و مي آد دنبالت و مي برت دكتر. آخه خاك تو سرت كنم زن. چقدر بهت مي گم كه با اين حال و روزت اين كشاورزي كوفتي رو بذار كنار . آخه حتماً بايد جونت از لبت بيرون بياد بعد بذاريش كنار.

ولي عذرا هنوز درد مي كشيد . كليه هايش دوباره كار دستش داده است. هر بار كه دردش شروع مي شد   هر جا كه بود زمين گيرش مي كرد و آن وقت بود كه از درد به خودش مي پيچيد . مثل ماري كه با چوب او را زده باشي. او هم دلش خون بود محمّد خان به دنبالش خواهد آمد و مدام جاده آن طرف مزرعه برنج را نگاه مي كرد. ولي خبري از او نبود . باز اميدوار بود .ببين عذرا بيا يك بار هم شده به حرفهاي من گوش كن . آخه زن اينقدر خود تو عذاب مي دي كه چي ؟ گور پدر برنج! اين همه سال برنج نشا كرديم و بريديم چه خاكي تو سرمون كرديم مگه غيرازاينكه فقط دردومريضي به جونمون افتاد.از پا درد گرفته تا ناخوشيهايي كه تو جونمونه . ببين اين شوهرت هم نيومده دنبالت . انگار نه انگار كه تو دير كردي . تو كه بچه هات همشون سروسامون گرفتن پس براي چي داري اين همه تقلّامي كني؟!! براي كدوم زندگي؟!اصلاً‌ ديگه ازفردا نيا. چشم محمّد خان كوربره چند تا كارگر بگيره وباهاشون بره ببرن. به توچه ربطي داره كه بااين سنّ وسالت مي افتي تو بيجار . اون مرتيكه هم ساعت شش نشده يه بهونه اي جورمي كنه مي زنه بيرون . ديگه دارم آتيش مي گيرم . آدمي از تو ساده تر تابه حال نديدم.

عذرا اينها را مي شنيد ولي انگار كه نمي شنيد . چيزي ناخود آگاه در درونش مي گفت كه بايد كار كند. اينرا مادر خدا بيامرزش به او گفته بود. هميشه اين حرف مادرش به يادش مانده كه مي گفت :"دختر جان اَگه  كار كني همه چي داري ". مادر خدا بيامرزش هم آنقدر توهمين مزارع برنج كار كرد كه آخر سر كمرش دولا شد وبعد از مدّتي كه رُماتيسم پايش بالا گرفت ديگر نتوانست حركت كند و پس ازآن درحالي كه هنوز           پنجاه وسه سالش نشده بود فوت كرد.

-محمد خان سلام

-سلام عليكم.مَش تقي يه چايي و يه قليون بيارتا ببينم دنيا دست كيه؟!

-همين الان.

-محمد خان برنجها رو بريدين؟!

-ديگه داره تموم مي شه. امروز بعد از ظهر خيلي بريديم. حدود سيصد درزي مونده.

-خوب پس داري تموم مي كني . راستي كليه دردزنت چطور شد؟!

-داره خوب مي شه. يه كليه دردديگه!!

-چيچي مي گي مرد حسابي تو نمي دوني كليه وقتي درد بگيره لامصب چه دردي مي كنه. عفونتش مي زنه بالا بعد خطرناك مي شه ها.

-نه بابا ،اين جورها هم نيس . يه ماه پيش كه دكتر رفته بوديم گفت كه خوب مي شه.

عطيه خانوم دستم به دامنت مي توني زير بغلم رو بگيري بريم خونه؟! فكركنم محمدخان ماحالش بد شده تو خونه دراز كشيده.

آنها به راه افتادند. هوا تاريك شده بود. از ميان مزارع عبور كردند و به جاده رسيدند. باراني كه از چندروز پيش شروع شده بوددوباره شروع به باريدن گرفت.لباس عذراآن چنان گلي شده بود كه انگاردرمزرعه غلت خورده است. به جاده رسيدند. ديگر حتي چاله هاي آب هم برايشان مهم نبود.ازچاله وپشته بدون اعتنامي گذشتند. صداي برخورد پاها باآب چنان شرخ وشروخي به راه انداخته بود كه تا پنجاه متر آن طرف ترهم معلوم بود كه  جنبنده اي در جاده حركت مي كند. هيچكدام باهم حرف نمي زدندولي مي توانستندحدس بزنند كه ديگري درباره چه چيزي فكر مي كند. عطيه فكر مي كرد اين هم شد مرد... .و عذرا هم فكر مي كرد فردا صبح زودتر بايد بيدار شود تا جبران زمان از دست رفته ي امروزرا بكندوخلاصه بايدبرنجهادرومي شدند چه محمدخان مي آمد چه نمي آمدو پس تنبلي براي چه ؟!! عذرا هنوز درد را در سراسر وجودش حس مي كرد. دكترها گفته بودند نبايد ديگر كار كند والّا بايد كليه به او پيوند بزنند پول زيادي پيوند كليه مي خواهد. تازه بايد كسي هم پيدا شود كه به او كليه بدهد. حتي فكر اين ماجرا هم تن عذرا را مي لرزاند.خدا نكند به آنجا بكشد . بيچاره مي شد. جاده تمامي نداشت. مدام آب بود كه به اين طرف و آن طرف مي رفت. ديگر رمقي نه براي عذرا مانده بود و نه براي عطيه، پاهايشان باد كرده .انگار روي زمين قدم نمي گذاشتند . مثل اينكه حايلي بين پاهايشان و جاده بود كه تماس بين كفشهايشان با زمين جلوگيري مي كرد،چشمان عذرا هم كم سو بود. ديگر حتي نيم متر جلوي خود را نمي ديد. باران مي باريد و شديدتر هم مي شد . سرش ديگر طاقت ضربه هاي شديد باران را نداشت . روسري اش خيس خيس شده بود،مثل دستمال خيسي بود كه روي سر مريض گذاشته اند كه تب دارد. جاده تمام نمي شد. قدمهايشان آهسته تر از قبل شده است . دستهاي عطيه از روي شانه هاي عذرا به دليل بارندگي شديدليزمي خورد. شايد حدود پنجاه متر ديگر به خانه مانده است ولي مثل اينكه كيلومترها بايد بپيمايند تا به خانه برسند. الان يك سر پناهي كه بتوان در آن آسايش داشت چقدر واجب است.دراين لحضات مثل يك آرزو شده است. دل تو دلشان نبود كه زودتر به خانه برسند.مزارع برنج اطراف جاده به سمت جهت باد خم شده اند واين باعث مي شد كه كار بريدن آنها سخت تر شود. همين مَناظر رمق آنهارا براي ادامه راه كمتر كرده بود. ولي چيزي كه بدتراست درد كليه عذرا بود به خصوص با اين باراني كه باريده بدتر هم شده است. دردش تير مي كشيد. تمام بدنش درد مي كرد. حتي مغز استخوانش هم درد مي كرد.الان تنها چيزي را كه مي فهميد درد و ناخوشي است.

 

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 19:29