منبع تصویر: تارنما تادانه
داستان در محله ای ظاهرا در تهران اواخر زمان قاجاریه می گذرد. افرادی که در ان زندگی می کنند سنتی و اغلب بی سوادند. در محله یک خانواده قجری با تمام شوکت خود زندگی می کنند ولی در عین حال دستی در کارهای عام المنفعه دارند. از طرف دیگر قشری دیگری هم وجود دارد. عموم مردم در فقر و فلاکت زندگی می کنند. حاج معمار توانست نماینده شان شود. چون مذهب و سنت جزو همدیگر بودند، انها به هر چیز از زاویه دین می نگرند و حتی سیاه بختی خود را به قضا و قدر الهی پیوند می دهند. دو چیز غیر مرتبط را به همدیگر ارتباط می دهند. حاج معمار با عقاید خود که بیشتر از خرافات ناشی از عدم اگاهی نشآت می گیرد تا دین به جنگ با مدرنیته که در اواخر تابستان با طرح خیابان کشی محله قدیمی شان همراه است می رود ولی شکست می خورد. به عبارتی دیگر رعد و برق بی باران می خواهد تضاد بین سنت و مدرنیته را نشان دهد و اینکه بالاخره مدرنیته و دنیای جدید پیروز می شود و شد. به نظر ما دنیای سنت و تصویرهای ان در قسمت اول داستان به طور زیبایی ترتیب داده شده بود ولی قسمت دوم داستان که در گیری سنت با مدرنیته می باشد خوب پرداخت نشده است. به عبارتی هنوز ورز نیامده اند. به نظر ما عنوان این رمان که رعد و برق بی باران می باشد در نگاه اول شاید به خشکسالی ای باشد که در قسمت اول داستان اورده شده بود و اینکه جماعتی برای درمان این بی ابی نماز باران می خوانند و در نهایت فقط رعد و برقی در اسمان می بینند و نه چیز دیگر ولی در نگاه بعد خواهیم دید این عنوان بیشتر به تقابل بین سنت و مدرنیته و شکست سنت اذعان داشت. اینکه سنت را به رعد و برقی تشبیه که هیچ حاصلی نداشت و تو خالی بود و نتوانست کاری از پیش ببرد. بهر حال این داستان موضوع جالب توجهی را از دید مردم یک محله بیان کرد واین به نظر ما بیشتر شبیه یک قصه بود تا یک داستان. می توان ان را با یکی بود و یکی نبود شروع کرد و با قصه ما به سر رسید و کلاغه به خونه ش نرسید به پایان رساند. که یک حاج معماری بوده و فلان کار را کرده و چنان نتیجه ای گرفته است و سراخر هم یک نتیجه اخلاقی گرفت همانطور که در اخر رمان گرفته شده است که همان پیروزی تلویحی تجدد بر سنت است. این طور تحویل دادن صریح مسئله بسیار تو ذوق زن است. مسئله ای است که بسیار بیان شده و همه هم شنیده اند تقابل بین سنت و مدرنیسم. اینکه یک نوشته که اسم داستان را یدک می کشد ان هم توسط کسی چون اقای محمدعلی که ادعای نویسندگی هم دارد چنین ساده انگارانه مسئله را به چنان دم دستی بیان کند مفتضح اور است. این داستان داستان خوبی می شد اگر دست کم یک بار دیگر با پرداختی دیگر بازنویسی می شد و الا داستان همانی می شد که صادق هدایت در داستان!! البعثه الاسلامیه فی البلاد الافرنجیه نوشته است با این تفاوت که در رعد و برق بی باران شخصیتهای سنتی بطور کل در تجدد ناخواسته شان حل نمی شوند. محمد علی حرف تازه ای نزد به همان دلایلی که در بالا گفتم.
