حزب در ایران فقط یک انگ بوده است. قبل از انکه انگ زنان مقصر باشند خود احزاب در پدید امدن چنین رویکردی مقصرند. احزاب ایرانی فقط نوک دماغ خود را دیدند و همیشه دست به فانوس راه رفتند. یکی به میخ و دیگری به تخته زدند.
وقتی گروهی دور یکدیگر جمع شدند و وجه اشتراکهای خود را چراغ راه گروه قرار می دهند به حتم در این فکر هستند که به حکم انسان بودنشان این افکار به درد افراد غیر عضو خود نیز می خورد. یک نحله فکری وقتی در چارچوب یک حزب سیاسی ساختار بندی می شود می خواهد چارچوب خود را در این ساختار به نمایش بگذارد. حال با فرض اینکه نظام سیاسی ان حزب را پذیرفته پس ان چارچوب که عبارتند از یک سری برنامه ریزی ها برای رسیدن به اهداف باید در ساختار سیاسی جامعه به اجرا در اید. در اینجا دو فرض پیش می اید. نخست انکه طرحها و اصولهای چارچوب شده در شالوده ساختار سیاسی نگنجد که این امر منجر به اپوزیسیون شدن حزب شده و اغلب در کشورهای کمتر توسعه یافته و یا در حال توسعه چون حکومت فضایی برای تنفس انها نمی دهد یا خفه می شوند ویا مانند سوپاپ حکومتی کار می کنند. دوم انکه چارچوب حزب در چارچوب ساختار سیاسی کشور بگنجد. گنجیدن در این ساختار برای حزب به نشانه این است که اصول اساسی نظام سیاسی را پذیرفته و یا دست کم رویکرد انها تقابلی با ان ندارد. حال ما برای ادامه بحث به حزب از نوع دوم اکتفا می کنیم وگزینه نخست را به مقالی دیگر وا می نهیم.
پیش فرضهای بحث ما این است که:
1- مردم به عنوان شهروند به دست کمی از اگاهی سیاسی رسیده اند.
2- حزب به ان چنان شکلی رسیده باشد که فکر حزبی در راستای به قدرت رسیدن به صورت متداوم صورت بگیرد.
3- حزب، پویا باشد.
پیش فرضهای اول و دوم روشن است ولی گزینه سوم نیاز به اندکی توضیح دارد. مثلا یک حزب کارگری را در نظر بگیرید.حال این مثال را نگه دارید تا به بحثی در راستای همین مثال وارد شویم و سپس به ادامه توضیح مثال بپردازیم. به نظرما پایه، اصول و راهها از یک سو و اهداف از سویی دیگر دو امر متفاوتند. اگر ان حزب کارگری و یا هر حزب دیگری در صد سال پیش پایه و اصول و راههای ان مثلا الترناتیوی بوده است لابد در ان زمان فکر حزب بر این بوده که به طریق ان می توان به اهداف حزب رسید ولی اگر همان حزب در این زمانه همان افکار را به طور دست نخورده بخواهد به اجرا بگذارد تا باز به یک سری اهداف برسد به نظر ما نخست ان هدفها دیگر نام دیگری دارند و ان تعصبات است و دوم پویایی حزبی لازم وجود ندارد. پس حزب در یک سری کارها دچار اشتباه است.
حال با این توضیحات حزب را در مراحل بالای هرم قدرت که ریاست قوه مجریه و اکثریت یافتن در پارلمان است در نظر بگیرید. به نظر ما حزب اکثریت بنا بر خود اصل مصلحت مقتضا می کند که افکار و عقاید حزبی را در بررسی امور در درجه نخست اهمیت قرار دهد. مدعای این سخن:
1- مردم باید بدانند حزبی را که به پارلمان رسانده اند و به ریاست قوه مجریه گماشته اند بهرحال چه کار خواهد کرد؟ ایا تفکرات ان حزب به حال جامعه مفید است یا خیر؟ اگر نیست انها بعد از چهارسال تکلیف خود را بدانند!
2- بالاخره یک انسانی که در قالب یک گروهی با نام حزب به قدرت رسیده باید افکار خود را به اجرا بگذلرد.
سوالی که پیش می اید این می باشد که پس ایا با این اوصاف منافع ملی به باد هوا خواهد رفت؟ به صراحت پاسخ منفی است. افراد عضو یک حزب داخل در جامعه اند و مسلما با توضیحاتی که در مورد حزب پویا دادیم انها به عنوان یک انسان فکر می کنند این نحله بیشتر به امور امروز کشور می اید. پس انرا به اجرا در می اورند. اگر چهار سال ان حزب به بیراهه رفت، خوب، وقتی ما دموکراسی را پذیرفته ایم باید عواقب منفی انرا نیز بپذیریم. این به کجراهه رفتن تاوان پختگی و یا عدم ان است.
مسئله ایی دیگر که باید بدان پاسخ گفت در مورد مسایل ایدئولوژیکی حزب است. تجربه جهانی دست کم از زمانی که احزاب به معنای امروزین ان به وجود امده اند نشان داده است که حزب سیاسی نباید با مذهب به یک معنا انگاشته شود. برای انکه یک حزب پویا باشد ناگزیر است که در طول زمان اهداف خود را به فراخور مقتضیات جامعه تغییر دهد. حال این تغییر لزوما به این معنا نمی باشد که اهداف اولیه حزب از بین برود. برای سازگاری هدفها با امروز به طبع پایه، اصول و راهها دچار تغییراتی خواهند شد. حال یک حزب دینی را در نظر بگیریم. راههای دین که معلوم است و اهداف ان نیز معلوم. پس چگونه باید این راهها و اهداف معین شده تغییر پیدا کند؟! این اشکال دین نیست بلکه این مقتضای دین دست کم از نوع اسمانی ان است. به نظر ما اصل تغییرات در راهها و اهداف سیاسی الزامی است و دیگر نیاز به توضیح ندارد چرا که سیاست امری سیال و متناسب با روز جامعه است. روزی ملی شدن صنعت نفت یک هدف بود که راههای خاص خود را می طلبیدو امروز اگر همان حزب بخواهد به حیات خود ادامه دهد باید هدف و به طبع ان راه خود را تغییر دهد. این اصل روزمره بودن سیاست است.
یک دین با توجه به تناقض با اصل تغییرات و همچنین فراگیر و همه گیر بودن ان نباید در چارچوب یک امر سیال باشد. ارامش و بهداشت روانی انسان مقتضا می کند که دینی را قبول کند که در چارچوب نباشد. از سویی اگر فردی به عنوان شهروند روزی به یک حزبی رای داده است چند سال بعد و به تجربه فهمیده این ان چیزی نیست که مد نظر او بوده است . حال ان حزب اگر دینی باشد این بدان معنا است که از ان دین برگشته است؟! با توجه به اوضاع و احوال پاسخ مثبت است. چرا باید این فرد را مجبور به انتخاب حزبی کرد که تعریف بنیادین حزب این می باشد که فرد بتواند ازادانه بدان بپیوندد و یا از ان خارج شود. حال انکه ان حزب اگر دینی نبود هم فرد می توانست در صورت عدم تطابق ایده ها و راههای حزب با افکار خود از ان برگردد و هم می توانست انسانی مذهبی باشد که وارد جمع روزمره بازی نشده است.
اساس دموکراسی بر پایه حزب است و اگر حزب نقصان داشته باشد ازادی به خطر خواهد افتاد. چه کسی می خواهد در برابر یکه تازی های احتمالی یک حزب مقابله کند. مردم عادی به غیر از انتخابات راه دیگری ندارند ولی این در نهایت حزب رقیب است که باید در چارچوب سخنان حزبی حق را بگیرد. حال این حق هم می تواند حق حزب باشد وهم حق مردم.

