تبليغاتX
صلح جهان
(درد ،حرف نیست///درد نام دیگر من است(قیصر امین پور
 

                                   تصويرسازی سينمايي از ادبيات داستانی

                                                     عليرضا جعفری

نوستالژي چيزي نيست که بتوان براحتي تاثير آنرا بر روان آدم انکار يا کمرنگ کرد. چه کسي مي تواند ادعا کند که حتي خاطرات تلخ دوران کودکي خود را به فراموشي سپرده است. از اينرو است که نگاتيو در برابر ديجيتال و نوشتار روي کاغذ در برابر نوشتار روي صفحه نمايشگر رايانه هميشه قابل بحث بوده است. اگر دقيق تر به قضيه نگاه کنيم، قبل از آن که تاثير نوستالژي را بتوان هويدا کرد بر جنبه ماتريال قضيه پافشاري کنيم، بهتر باشد. چرا که ملموس بودن چيزي است که انسان هميشه بر آن پافشاري کرده است.

در ايران چند ساله اخير پافشاري زياد شده است که نشان دهند داستاني، داستان است که روايت آن تصويري از نوع سينمايي باشد. به ديگر بيان اخص منتقدان چه ادبي و چه سينمايي بر اين باورند که داستان کوتاه، رمانس يا رماني مورد توجه است که بتوان آن را به فيلم تبديل کرد و نويسنده اي را موفق مي پندارند که قدرت تصويرسازي سينمايي او
قوي تر باشد. تصويرسازي داستاني و تصويرسازي سينمايي تفاوتهايي دارند. بعنوان مثال اگر نويسنده اي بنگارد: «بطري روي امواج بالا و پايين مي رفت» بهتر است يا بنويسد : «موجها مثل فرش خانه مادربزرگم در آن زماني که آنرا تکان مي داد، شده بود و بطري را بيشتر و بيشتر به ساحل مي رساند». خارج از قدرت و ضعف نوشته دوم، نويسنده، حرکت عمودي و افقي بطري در درياي مواج را چنان به تصوير کشيده است که ذهن آن را درک مي کند و بهتر با آن کنار مي آيد. گويي که بطري را با دستانمان لمس مي کنيم و چه خاطره قريبي است دستان پير و از کار افتاده مادربزرگ که فرش و قاليچه ها را به حياط مي آورد و آنها را مي تکاند و مي تکاند تا وقتي که چشمانش خاکي نبيند. بطور مثال يک نحوه کارگرداني از نوشته دوم که تصوير سازي داستاني دارد، شايد اين گونه باشد که صحنه، ابتدا بطري اي را نشان دهد که روي امواج بالا و پايين مي رود و بلافاصله همانگونه که در تفسير بالا ذکر شد، حياط و مادربزرگ و قالي را نشان دهد و سپس دوباره بطري را نشان مي دهيم که روي امواج به سوي ساحل مي آيد. اين سکانس/ پلان سوررئاليستي از يک متن ادبي است. تصويري شاعرانه.

بر بحث درک بايد مفهوم لذت را نيز افزود. با درک است که لذت هم پايدار مي شود. پس تصديق مي کنيم که قدرت تصوير سازي با امر درک و لذت رابطه اي تنگاتنگ دارد. اما اگر همان بال و پايين رفتن بطري روي موجها را با تصوير سينمايي بخواهيم نشان دهيم، علاوه بر آنچه در تصويرسازي داستاني بدان پرداخته شد، بايد مسايلي از جمله دکوپاژ که مي تواند سواي از زاويه ديد داستان باشد، اندازه نما و غيره افزوده شود.

داستان (Fiction) قصه اي بر ساخته است. حال آن که به باور ما دست کم اگر سينماي قصه مدار را مورد مداقه قرار دهيم، داراي قصه اي بر ساخته از بر ساخته است. توضيح آنکه از جهتي فيلم را مي توان به دو قسمت تقسيم کرد: نخست آنچه روي کاغذ بعنوان فيلمنامه مي آيد و دوم آنچه روي پرده مي بينيم. اين قسمتي که جلوي دوربين مي رود بر ساخته از فيلمنامه اي است و خود فيلمنامه نيز بر ساخته از داستانی مي باشد. پس فيلم قصه اي بر ساخته از بر ساخته است، در حالي که داستان قصه اي بر ساخته است. پس وقتي
مي خواهيم فيلمي را درک کنيم لازم است دو چيز را در مخيله خود وارد کنيم. برساخته اي که مستقيماً از قصه نشأت مي گيرد (فيلمنامه) و بر ساخته اي که از فيلمنامه بيرون
مي آيد (فيلم). آيا اين درک دوگانه است؟ يعني مي شود درکي از فيلمنامه داشت ولي درکي از فيلم نداشت و يا برعکس؟ همانطور که پيش از اين ذکر شد، بلافاصله پس از درک، لذت مي آيد. از آنجايي که لذت امري تفکيک پذير نيست، نمي توان درک موضوع بحث اخير
را دوگانه دانست. اين مطلب منافاتي با عدم موفقيت فيلم هايي که از فيلمنامه هايي خوب ساخته شده اند، ندارد.

در اثري که در زمان حيات بيژن نجدي چاپ شد، يعني مجموعه داستان يوزپلنگاني که با من دويده اند، با چنان تصويرسازي هايي روبرو هستيم که تاثير کشف آن مثل داروي
توان زا بر انسان اثر مي گذارد و شوق نشئگي حاصل از آن را بايد از سطر سطر داستانهايش بيرون آورد. جمله اي مثل «بوي صابون از موهايش مي ريخت» را در نظر بگيريم. تصويرسازي داستاني اين جمله براي فرد مشکل نيست. چرا که هم بوي صابون را در ذهن خود دارد و هم مي تواند تصور شسته شدن کف صابون را روي سر، لمس کند. همه اين نصوير سازي ها در ذهن انجام مي گيرد. يعني يک تجربه جديد زيباشناختي بدون آنکه عملاً در آن شرکت کرده باشيم. يک تجربه ادبي. فيزيک خواننده جابجا نمي شود. چيزي که باعث لذت و هيجان او مي شود تنها درک او از داستان است. حال اگر بخواهيم همين جمله را به صحنه اي از يک فيلم تبديل کنيم، بيننده در اوج تصويرسازي بايد از حس شخص ديگري عطر صابون شخصيت داستان را دريابد. مشاهده مي شود بيننده فيلم مجبور است قوه درک خود را حتي از لحاظ زيبايي شناختي، دست کم از صافي فيلمنامه و بازيگر عبور دهد تا بفهمد که عطر صابون و يا هرچيز ديگري در فضاي يک سکانس يا پلان پيچيده است. ما در اينجا به ارزشگذاري بين داستان و فيلم نمي پردازيم و هيچکدام را بر ديگري ارجح نمي دانيم. هرچند بايد اذعان داشت برخي از حالات در ادبيات بهتر از سينما بيان مي شود و برعکس. مشاهده نموديم که خواننده يک متن ادبي بلافاصله با نويسنده ارتباط دارد ولي بيننده يک اثر سينمايي با فاصله با فيلمنامه ارتباط برقرار مي کند. اين اطناب بيان در سينما باعث مي شود که نتوان همه آنچه که در آن داستان بيان مي شود را روي فيلم پياده کرد و بهتر آن است گفته شود که ماهيت فيلم نيز مقتضاي چنين برداشتي را ندارد. اين مطلب و مطالبي که بيان خواهد شد در مورد يک برداشت آزاد از ديدگاهي است که بايد آثار دست کم بزرگ ادبي را به فيلم تبديل کرد که به باور ما در برخي زمانها باعث لطمه ديدن اثر ادبي شده است. اگر اقتباسي از يک داستان در سينما رخ دهد، کارگردان براي آن که زبان و تصويرسازي سينمايي خود را داشته باشد، بهتر است به يک برداشت آزاد و نه کلمه به کلمه از داستان بپردازد. برداشتي که در راستاي داستان است ولي ادبيّت داستان را ندارد.

همه ما فيلمهايي از داستانهاي هوشنگ مرادي کرماني ديده ايم؛ سريال معروفي که بارها از تلويزيون پخش شد: قصه هاي مجيد. به نظر مي رسد اين گونه بي محابا فيلم ساختن از آثار نويسنده باعث لطمه ديدن دنياي داستاني مرادي کرماني شده است. تاجايي که شخصيت ادبي او تحت الشعاع شخصيت سينمايي او قرار گرفته است. اقتباس بايد به گونه اي باشد که بيننده اثر سينمايي ترغيب شود که اثر داستاني آن را نيز بخواند.

داستانهاي نجدي قابليت داستاني بالايي دارند ولي از جنبه سينمايي بايد مداقه بيشتري روي آن صورت گيرد. در به فيلم کشاندن چنين داستانهايي احتمال به بيراهه رفتن کليت هنر وجود دارد، چرا که اغلب فيلم هاي کوتاه ساخته شده از داستانهاي او چنان جانمايه ضعيفي دارند که پُرمايگي داستانهايش را زير سوال مي برند. اگر هم فيلمسازي پيدا شود که از داستانهاي نجدي فيلم بسازد، همانطور که گفتيم صرف اقتباس، اشکالي ندارد، ولي چگونگي آن جاي بحث دارد. به نظر ما يوزپلنگان نجدي را بگداريم که همچنان روي صفحات کاغذ بدوند تا روي نگاتيوهايي که به زور مي خواهند يک فيلم شاعرانه و سوررئاليستي تحويل بيننده دهند.

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا جعفری در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 20:46